خرید بک لینک
همیشه جوری در موردش حرف میزد که انگار مریدشه... میگفت تو رشد معنویش خیلی نقش داشته... به پاکی و انسانیتش ایمان داشت... از فعالیت های انسان دوستانه ش میگفت... از مرامش... از خوبی هاش... حاضر بود همه چیزشو فداش کنه... رفته رفته بهش علاقمند شد... ارتباطها عمیق تر و به خواست هر دو طرف روابط سمت و سوی ازدواج به خودش گرفت... تا اینکه..... . . یک روز سنبل انسانیت، مرام، معرفت و هرچیز خوب دیگه درهم شکست.

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 3:34

همین چند روز پیش بود... وسط بحثمون یه شعر کوتاه نوشت و گفت تقدیم به شما... و آخر حرفهاش م گفت: "خیلی عزیزی دوست ندیده ام" . . . یهو اولین برخورد مجازیمون از ذهنم گذشت... اون روز گفته بود: "من شاعرم؛ عکاسی هم می کنم... اگه دوست داشتید میتونم از عکسهام براتون بفرستم" بعد بلافاصله یه وبلاگ معرفی کرد تو بلاگفا و گفت: "بخشی از اشعارم اینجا منتشر شده" و صد البته که من اسمی از وبلاگم نبردم! بعد پیج اینس

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 3:34

- خداییش حال میکنه هر روز سه تا دلقک میرن پیششا! کلی میخنده؛ انرژی میگیره سر صبح... اصلا باید بهمون تخفیف بده... + آره بابا... از همه دلقک ترتونم فکر کنم خودمم... - (در حالی که نیشش کاملا بازه) آرهههه... تو که اصلا داغونی! پ.ن ۱: در حالی که بعضی از مردها نگاهشون هم حال آدمو به هم میزنه، بعضیای دیگه هستن که میتونی باهاشون احساس راحتی کنی... حالا شایدم بعدها محاسباتت اشتباه از آب دربیاد! هم از این

برچسب: خودفروشی, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 3:34

چرا پست نمیذارید؟! آیا آگاه نیستید که یک نفر شب به شب در بلاگفارو باز میکنه به امید خوندن چیزهایی که تو سرتونه؟! :)

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:38 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|


برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 3:34

گاهی وقتا خیلی عادی بعضی از پستهای وبلاگمو براشون میخونم! اولشو اینجوری شروع میکنم: "ببین چی میگه" و بعد شروع به خوندن می کنم! عکس العمل ها برام جالبه... + چند روز پیش پست "مهربون تکرار نشدنی" رو خوندم براشون... گفت: "ااااه! راست میگه ها"! بعد دو ساعت در موردش بالای منبر رفت! بعد اون پست "لیاقت" رو خوندم... همه شون رفتن تو فکر و به نشان تایید لبخند زدند! (شاید هم پوزخند بود به نشان تاسف!) + هم

برچسب: موزمارانه, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 3:34

سکوت اختیار کن!

گاهی وقتا یجوری معادله ها، تصورات و قضاوت ها غلط از آب درمیاد که آدم با خودش فکر میکنه: "من اصلا حرف نزنم بهتره! اصلا فکر هم نکنم بهتر تره"!

موضوعات مرتبط: فلسفانه هایم!

نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۶ساعت 16:16 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|


برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 3:34

یاد اون وقتایی افتادم که تو سفر یه عروسک برامون میخریدن...

دلم حال و هوای اون موقعها رو خواست...

چه قندی تو دلم آب میشد...

دیگه هیچی برام مهم نبود جز اون عروسک...

+ آخی...

اون میمون طوسیه که داشتم...

چه حال خوبی داشتم باهاش! :)

نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 22:17 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 3:34

به این فکر می کردم که چرا اصرار داریم روابط رو فقط بعد از به گند کشیده شدنش ترک کنیم؟! ما یه تعداد آدمیم که بنظر خودمون عاقل و بالغیم!!! پس بهتر نیست هرجا و هروقت به این نتیجه رسیدیم که رابطه ای مسمومه(!) و بهردلیلی باعث آزار کسی (خودمون یا شخص مقابل)، با منطق ازش دل بکنیم؟! چرا باید صبر کنیم تا وقتی خیالمون راحت بشه که: "خب خدا رو شکر حرمتها به کلی شکسته شده و راه برگشت هم کاملا تخریب؛ حالا میتو

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 11:41

وقتی خودمون کلنگ نابودی یه رابطه رو میزنیم، وقتی نشونه هارو به عمد نمی بینیم و بی توجهیم، وقتی احساس طرف مقابل ذره ای برامون مهم نیست، دیگه بیخود ادای پشیمونارو در نیاریم... + وقتی نهال یه رابطه از ریشه بپوسه و نابود بشه، انتظار احیای اون رابطه بیشتر به معجزه شبیهه! همینقدر عجیب... و همینقدر بعید! + گفته بودم "یه جوری فراموشت می کنم انگار هیچوقت نبودی" . . نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۶سا

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 11:41

اوج فاجعه رو اونجایی فهمیدم که گفت:

"میگه بعد عروسی سریع باید یه بچه بیاری! خرم مگه؟ خودم دارم نسیه زندگی می کنم؛ یکی دیگه م بیارم تو این اوضاع؟!"

به روی خودم نیاوردم ولی یه چیزی در درونم شکست...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:15 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 11:41

میگه تحقیقات جدید نشون داده که "مهربانی" بر تعادل شیمیایی قلب تاثیر مثبت داره... بهرحال قطعا همونجوری که نفرت، حسد، بدبینی، غیبت و بدگویی و امثالهم بر جسم اثر منفی دارند، مهربانی و دوستاشم واسه جسم خوبن! مهربون باشیم :) + سطح ناخن انگشتهای دست چپتون رو مماس با سطح ناخونهای انگشتهای دست راستتون کنید (بجز شست ها!) حالا در همین حالت نوک دوتا شست رو بهم بچسبونید و سر شستهارو به سمت پایین و دقیقا

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 11:41

داشتم فکر می کردم دنیای عجیبیه...

در حالی که بعضی هامون داریم تمام تلاشمون رو می کنیم تا لیاقتمون رو بهم ثابت کنیم، بعضیای دیگه مون بسادگی بی لیاقتی خودمون رو اثبات می کنیم...

عجیب نیست؟!

نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:16 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 11:41

خانوم همسایه ماشینو که از پارک در میاورد زد به ماشین صفر پسر همسایه ی بالایی و صداش رو درنیاورد! آخه داشت میرفت هیئت... عجله داشت! فردا هم تو خونه روضه دارن و همه ی همسایه ها هم دعوتن... + شنیدم یک قطره ی اشک برای امام حسین خیلی بدرد بخوره(!) و میتونه بار گناه آدم رو کم کنه! البته مطمئن نیستم از پس حق الناس بربیاد!!! + اگه بهشتی وجود داشته باشه، میشه برای امتحان ورودیش(!) دوتا سوال طرح کرد: ۱-

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 11:41

از بازار تره بار برمیگشتیم... خانومی با کلی بار و خرید دستشو بلند کرد و پرسید: مستقیم؟! توقف کردیم... واسه اینکه جا براش باز کنم، میوه هایی که خریده بودیم رو از سمت راست صندلی عقب برداشتم و سمت چپ رو سر و کله ی هم گذاشتمشون... در سمت راست باز شد و نشست... بعد چند ثانیه ناخودآگاه یه حسی بهم گفت "مبادا وقت پیاده شدنش..............." از فکری که به ذهنم خطور کرد خجالت کشیدم... نفهمیدم چرا چنین چیزی

برچسب: اعتمادی, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 11:41

دیشب فسقل جان برام تعریف می کرد که این روزها صبح به صبح براشون نوحه میذارن سر صف و اونا م با حوصله های سر رفته به هم نگاه می کنن! بعد هم تعداد زیادی از بچه ها (از جمله خودش) گهگاه خودشونو به گریه می زنن! چرا؟! چون مدیرشون رو سن همش جیغ میزنه و مدام میگه که باید دلتون بسوزه تا اشک بریزین... باید جیگرتون آتیش بگیره تا اشک از چشمتون بیاد (باورم نمیشه کسی این خاطره رو از مدرسه و مدیر و معاونش نداشته ب

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 11:41

جدا از اینکه اعتقادی به شیرکاکائو، آش و حلیم نذری دارم یا خیر،

ولی هربار دیدن مادربزرگ معتقدم با نذری های مختلف که برای ما جمع کرده اشک تو چشمام میاره...

قدرشونو بدونیم...

صد سال هم که بگذره نمیفهمیم چه محبتی تو دلشون بود و چه فکرایی تو سرشون...

+ اعتقادشون رو به سخره نگیریم...

نذاریم بشکنن...

.

.

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:51 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 11:41

همیشه جوری در موردش حرف میزد که انگار مریدشه... میگفت تو رشد معنویش خیلی نقش داشته... به پاکی و انسانیتش ایمان داشت... از فعالیت های انسان دوستانه ش میگفت... از مرامش... از خوبی هاش... حاضر بود همه چیزشو فداش کنه... رفته رفته بهش علاقمند شد... ارتباطها عمیق تر و به خواست هر دو طرف روابط سمت و سوی ازدواج به خودش گرفت... تا اینکه..... . . یک روز سنبل انسانیت، مرام، معرفت و هرچیز خوب دیگه درهم شکست.

برچسب: بزرگوار, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 11:41

صفحه بندی